اشک مهتاب
عاشقانه هاي من
در گذشت بازیگر فرزانه به همه شما تسلیت می گم سينماي ايران هميشه به فن بيان استاد شكيبايي افتخار ميكرد و افتخار خواهد کرد
و تشییع آیینه نیمه شب تابوت را برداشتند تقدیم به همه مادران دنیا شاید امشب شب آخرباشد شاید امشب نتوانم دیدن روی ماه و نفس عشق تو را بوسیدن شاید امشب پر پرواز تو در خاطرها گم شود در دل این مست خراب شاید امشب نتوانم جستن جام خاموشی رویای تو را نوشیدن شاید هرگز تو نباشی دیگر یا نبودی هرگز در دل خسته من اغازی شاید هرگز نتوان گفت که تو نتوانی بودن بامن خسته دگرآغازی جستن وروئیدن شاید امشب شب اخر باشد من از يک درد بي درمون تو از اعجاز مي گوئي من از کنج قفس اما تو از پرواز مي گوئي من از يک چهار ديواري محدود و کسالت بار و اما ازيک فضاي ساده و دلباز مي گوئي من از يک بغض مانده در گلوي خويش مي گويم تو اما از طنين دلکش آواز مي گوئي من از يک موسيقي جانگاه شيون با تو مي گويم تو با من از صداي رو ح بخش ساز مي گوئي من از پايان يک عمر سراسر درد مي نالم تو از زيبايي گلواژه ي آغاز مي گوئي اگه يه روز بري سفر بري ز پيشم بي خبر اسير روياها مي شم دوباره باز تنها مي شم به دل مي گم خاموش بمونه مي رم که هر کسي بدونه مي رم به سوي اون دياري که توش منو تنها نذاري اگه فراموشم کني يا ترک آغوشم کني پرنده ي دريا مي شم تو چنگ موج رها مي شم به دل مي گم خاموش بمونه به باد مي گم تا صبح بخونه بخونه از ديار ياري چرا مي ري تنها مي زاري بايد عاشق شد و خواند خواب آی سوی افق پرنده ها بی تابند فرق دل بي رباي يک مهتابند نیلوفر باغ آرزويم آرام امواج قشنگ شهر دريا خوابند تمنا در حادثه بهاری چشمانت درسایه ارغوانی مژگانت بگذار که جا بماند این روح غریب دربین اشاره های بی پایانت عادت بیا مثل مرغان آشفته هجرت کنیم افق را به مهمانی پونه دعوت کنیم بیا مثل پروانه های غریب نیاز به مهتاب شبهای تنهایی عادت کنیم MASOUD & NAZANIN
امشب از باده خــرابم کن و بگــذار بميـرم غرق دريا شرابم کن و بگـــذار بميـــــــرم قصه عشق بگوش مــن ديوانه چــه خواني بس کن افسانه و خوابم کن و بگذار بميـرم گر چه عشق توسرابيست فريبنده وسوزان دلخوش اي مه به سرابم کن وبگذار بميرم زندگي تلخ تر از مرگ بود گـر تو نباشـي بعد از ين مرده حسابم کن و بگذار بميـرم پيرم و نيست دگر بيم ز دمسردي مــــــرد گــرم روياي شبابم کــن و بگـذار بميـــرم خسته شد ديده ام از ديدن امواج حـــوادث کور چنين چشم حبابم کن و بگـذار بميـرم تا بکي حلقه شود سر بــدر خانه بکــوبــم كاش ميشد هيچ کس تنها نبود يه طلسم عاشقونه كه مي مونه تا هميشه تو صداي خنده هامي ، يه طنين تا اوج رويا تو يعني يه جاي خلوت ، تو تلاطم يه دريا تو سكوت سرخ عشقي كه پر از حرفاي نابه مي دونم هستي يه جايي ، اما ديدنت يه خوابه تو تبلور يه حسي ، التهاب دل تو سرما خنكاي سبز سايه ، توي قله هاي گرما


![]()

بار غم بر شانهها بگذاشتند
هفت تن، دنبال یک پیکر، روان
وز پیآن هفت تن، هفت آسمان
این طرف، خیل رُسُل دنبال او
آن طرف احمد به استقبال او
ظاهراً تشییع یک پیکر ولی
باطناً تشییع زهرا و علی
امشب ای مَه، مهر ورزو، خوش بتاب
تا ببیند پیش پایش آفتاب
دو عزیز فاطمه همراهشان
مشعل سوزانشان از آهشان
ابرها گریند بر حال علی
میرود در خاک آمال علی
چشم، نور از دست داده، پا، رمق
اشک، بر مهتاب رویش، چون شفق
دل، همه فریاد و لب، خاموش داشت
مُردهای تابوت، روی دوش داشت
آه، سرد و بغض، پنهان در گلوی
بود با آن عدّه، گرم گفت و گوی
آه آه ای همرهان، آهستهتر
میبرید اسرار را، سر بستهتر
این تنِ آزرده باشد جان من
جان فدایش، او شده قربان من
همرهان، این لیلهی قدر من است
من هلال از داغ و این بدر من است
اشک من زین گل، شده گلفامتر
هستیام را میبرید، آرامتر
وسعت اشکم به چشم ابر نیست
چارهای غیر از نماز صبر نیست
چشم من از چرخ، پُر کوکبترست
بعد از امشب روزم از شب، شبترست
زین گل من باغ رضوان نفحه داشت
مصحف من بود و هجده صفحه داشت
مرهمی خرج دل چاکم کنید
همرهان، همراه او خاکم کنید 


































يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم
وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم
پر پروانه شکستن هنر انسان نيست
گر شکستيم ز غفلت ، من و مايي نکنيم
يادمان باشد سر سجاده عشق
جز براي دل محبوب دعايي نکنيم
يادمان باشيد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم







«بايد انديشهکنان پنجره را بست و نشست»
پشت ديوار کسي ميگذرد
ميخواند:
«بايد عاشق شد و رفت
چه بيابانهايي در پيش است!»
رهگذر خسته به شب مينگرد
ميگويد:
«چه بيابانهايي! بايد رفت
بايد از کوچه گريخت
پشت اين پنجرهها مرداني ميميرند
و زناني ديگر
به حکايتها دل ميسپرند.»
پشت ديوار کسي درياواري بيدار
به زنان مينگريست:
«چه زناني که در آرامش رود،
باد را مينوشند!
و براي تو ـ براي تو و باد ـ
آبهايي ديگر در گذرست.»
بايد اين ساعت - انديشه کنان ميگويم ـ
رفت و از ساعت ديواري، پرسيد و شنيد.
و شب و ساعت ديواري و ماه
به تو انديشهکنان ميگويند:
«بايد عاشق شد و ماند
بايد اين پنجره را بست و نشست!»
پشت ديوار کسي ميگذرد،
ميخواند:
«بايد عاشق شد و رفت
بادها در گذرند.»





یاد د اری که ز من خنده کنان پرسید ی
چه ره آورد سفر دارم از این راه د راز؟
چهره ام را بنگر تا بتو پاسخ گوید
اشگ شوقی که فرو خفته به چشمان نیاز
چه ره آورد سفر دارم ای مایه عمر؟
سینه ای سوخته د ر حسرت یک عشق محال
نگهی گمشده د ر پرده رؤیائی دور
پیکری ملتهب از خواهش سوزان وصال
چه ره آورد سفر دارم ... ای مایه عمر؟
دید گانس همه از شوق د رون پر آشوب
لب گرمی که بر آن خفته به امید و نیاز
بوسه ای دا غتر از بوسه خورشید جنوب
ای بسا د ر پی آن هدیه که زیبنده تست
د ر دل کوچه و بازار شدم سرگرد ان
عاقبت رفتم و گفتم که ترا هد یه کنم
پیکری را که د ر آن شعله کشد شوق نهان
چو د ر آئینه نگه کردم، دیدم افسوس
جلوه روی مرا هجر تو کاهش بخشید
دست بر دامن خورشید زد م تا بر من
عطش و روشنی و سوزش و تابش بخشید
حالیا ... این منم این آتش جانسوز منم
ای امید دل دیوانه اندوه نواز
بازوان را بگشا تا که عیانت سازم
چه ره آورد سفر دارم از این راه د راز












کاش ميشد ديدنت رويا نبود
گفته بودي با تو مي مانم ولي
رفتي و گفتي که اينجا جا نبود
ساليان سال تنها مانده ام
شايد اين رفتن سزاي من نبود
من دعا کردم براي بازگشت
دست هاي تو ولي بالا نبود
باز هم گفتي که فردا ميرسي
کاش روز ديدنت فردا نبود 



تو يعني نم نم بارون ، رو تن قشنگ بيشه
| :قالبساز: :بهاربیست: |


